X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 02:56 ق.ظ
نویسنده : فانی
عنوان : شجاع و شیرین

 

جعبه نارنجی........................................http://blog.wired.com/photos/uncategorized/2007/09/11/orangebox.jpg

 

وارد بازار شد. بوی نان تازه و سبزی های تازه از مزرعه آمده و میوه های تازه چیده شده را توی دماغش مزمزه کرد!! توانست حدس بزند بوبوی سبزی فروش بهترین سبزیهای امروز را روی ارابه اش  دارد و همینطور حدس زد که سالان میوه فروش بالاخره پرتغالهای باغ زیزوی پیر را خریده است ولی لازم نبود حدس بزند که نان های امروز شبان نانوا ترد و نرم و داغ هستند چون اولا بازار شهر فقط یک نانوایی داشت و شبان هم هیچوقت نانش توی دهان چند ثانیه دوام نمیآورد.

کولاش دماغ کوفته ای همیشه صبح ها وقتی می خواست به سر کارش توی فانوس دریایی برود از بازار شهر میگذشت با همه چاق سلامتی و خوش و بش میکرد و مثل همیشه تکه های بامزه می انداخت! وقتی میگویم همیشه نه که همیشه این کار را کرده باشد از اول عمرش! یعنی از وقتی که مردم شهر اورا از آب دریا گرفتند!!بی چاره کشتی شکسته ای بود که بعد از روزها سرگردانی در دریا آب آورده بودش به ساحل شهر کوچک شالاپت!! خودش هم هیچوقت حافظه اش برنگشت سرجایش و از همان موقع همینجا ماند!!بین آدمهای با صفا و مهربان شهر.اورا گذاشتند مامور فانوس دریایی تا شاید حافظه اش برگردد!!خودش هم نفهمید که چه ربطی به مامور فانوس بودن دارد برگشتن حافظه اش.ولی به هر حال قبول کرد!مخصوصا که این را زاخار فانوس چی پیر ازش خواسته بود!!زاخار اورا توی آب دریا دیده بود که روی یک تخته پاره به طرف ساحل می آید. بعدش هم که نجاتش داده بود و چون خیلی پیر بود مردم شهر بهش نشان شجاعت بابت نجات دادن کولاش را دادند و باز نشسته اش کردند!!

یک چیز دیگر هم بود که کولاش را عاشق کارش کرده بود!!از آن بالا کل شهر کوچک شالاپت را می توانست ببیند!بازار را مدرسه را عمارت شهرداری را و همینطور منطقه مسکونی دلگشای شهر را.......یک شعر هم ساخته بود برای شهر...وقتی میرفت آن بالا و مردم را آن پائین میدید می خواند:

توی این شهر قشنگ...هر جا بخوای می تونی بخوابی!!...حتی وسط میدون شهر...اگه بخوابی مردم روت لحاف میکشن!!....توی این شهر قشنگ ....وقتی بهش فکر میکنی...اون چیزی که یادت میاد...روشنی خورشیده...انگار که هیچوقت شب نمیاد....توی این شهر قشنگ...در ختا همیشه ...پر از میوه هستن...اینجا همش بهاره...در خونه ها به روت بازه......

کولاش میدانست که این شعر خیلی بی سر و ته و مسخره است ولی وقتی تنهایی میخواندش و به مردم توی شهر نگاه میکرد احساس خوشبختی میکرد....همیشه وقت ظهر هارا دوست داشت...چون جینی برایش نهار میاورد...خوردن نهار خوشمزه مادر جینی و نگاه کردن به این دختر خوشگل وقتی با وسایل های توی فانوس ور میرفت خیلی لذت داشت!می خواست هفته بعد برود خواستگاریش..میدانست که مامانش قبول میکند!!آخر توی این شهر رسم نبود به آدمهای دماغ کوفته ای و فقیر زن ندهند...کافی بود بدانند که مهربان و آدم است!!

 

وقتی از وسط بازار رد میشد و با مردم خوش بش میکرد چشمش افتاد به یک پسر جوان خوش برو رو و  قد بلند...با لباسی فاخر و شنلی سبز رنگ بر دوشش.داشت کنار مغازه انزو و مادرش می پلکید!انزو پسر شانزده ساله شیرین و مهربانی بود که بعد مرگ پدرش در کنار مادر اداره امور مغازه کلاه فروشی پدر مرحومش را بر عهده داشت.پسرک آنقدر شیرین و شیطان و دوست داشتنی بود که همه شهر مثل پسر خودشان دوستش داشتند. کولاش هم همینطور.انزو با کولاش هم مهربان بود.حتی کولاش شعرش را فقط برای انزو خوانده بود!و انزو هم مسخره اش نکرده بود بلکه برایش دست زده بود و دماغ گنده اش را ماچ کرده بود!!...حالا این پسر جوان دورو ور مغازه انزو چه میکرد سوالی بود که بعد از رفتن به بالای برج فانوس میتوانست بهش برسد. پس تند و سریع خودش را رساند بالای برج.

دوربین چشمی تک لنزش را از توی گنجه برداشت و رفت روی دیدبانی کنار نرده ها.و شروع کرد به نگاه کردن.پسر جوان را دید که روی صندلی های کافه روباز ستاره دریایی نشسسته. کنارش انزو را هم دید.کنارش که نه..روبرویش. و مادر انزو هم آنطرف نشسته بود.داشتند شربت عسل میخوردند و خندان صحبت میکردند!

وقتی میگویم شربت عسل به این خاطر نیست که کولاش علم غیب داشت!گفته بودم که دماغ گنده کولاش مثل یک آزمایشگاه پیشرفته و مجهز تشخیص بو عمل میکرد!!

همینطور که داشت آنها را دید میزد با خودش گفت: حتما از فک و فامیلهایشان است که آمده بهشان سر بزند!

این را گفت و خواست دست از نگاه کردن بردارد که ....انزو پرید جلو و خودش را روی میز خم کرد!خم شد تا جلوی صورت مرد جوان و بعد آن دو لبهای هم را بوسیدند.مادرش هم دستهایش را در هم گره کرده بود و نگاهش پر بود از خوشحالی و کمی غم اینجور موقع ها!!

کولاش یک کم خشکش زد!با اینکه حافظه اش را از دست داده بود ولی میدانست که معمولا توی جایی که قبلا زندگی میکرده! اینجوری دوتا پسر جلوی بقیه هم را نمیبوسند!حداقل جلوی مادر یکیشان! ولی بعد به خودش تشری زد که:وقتی دماغ گنده بی پولی مثل من می تواند شوهر یک دختر خوشگل و وارسته شود این دیگر چیز غریبی نمیتواند باشد...

باز هم نگاهی کرد.آن دو همچنان هم را میبوسیدند.........

 

 

فردای آن روز وقتی وارد بازار شد دید که همه در کنار خروجی شهر  جمع شده اند! همان در خروجی که به جاده ای سرسبز و پر درخت ختم میشد. رفت داخل جمعیت...انزو داشت میرفت...با مرد جوان...این مراسم خداحافظی بود......مردم...هر کس چیزی آورده بود...هر که هر آنچه که میتوانست..یکی میوه...یکی لباس..یکی کفش..یکی نان..آن دیگری...انزو و مرد جوان شنل پوش خیلی خوشحال و شاد بودند...ولی مردم شهر نه!و مادر انزو که میگریست! کولاش میدانست که مادر و مردم شهر چرا نارحتند! چون انزوی مهربان داشت از پیششان میرفت...شایدبرای همیشه........

مرد جوان انزو را سوار اسبش کرد بعد همه وسایلی را داشتند و مردم برایشان آورده بودند ریخت توی خورجین اسب...خودش هم با جهشی پرید روی اسب....کولاش عاشق حرکت شنلش شده بود!به نظر برایش رویایی میامد!!

مرد جوان افسار اسب را کشید و اسب راه افتاد!

کولاش که انگار تازه یادش افتاده بود داد زد:انزو ببخش که من نتونستم چیزی برات بیارم!

انزو چیزی به مرد جوان گفت و او اسب را به طرف کولاش هدایت کرد. وقتی نزدیک او رسیدند انزو به طرف کولاش خم شد مرد جوان هم اورا گرفت تا روی زمین نیفتد!آنقدر خم شد که توانست بوسه آبداری روی دماغ کوفته ای کولاش بکارد!!مردم زدند زیر خنده!!کولاش از خجالت سرخ شده بود!و البته می خندید!!

اسب برگشت و آن دو به طرف جاده حرکت کردند.

کولاش فریاد زد : اممنون انزو کوچولو...گرماشو رو دماغم نگه میدارم!!.........آن دو دور و دورتر میشدند!مردم کم کم پراکنده شدند و رفتند سر کارهایشان...یکی کولاش مانده بود و مادر انزو که دور شدن آنها را نگاه میکرد و اشک میریخت...کولاش به ساعتش نگاه کرد...خیلی مانده بود به ظهر...به وقت نهار.

 

 

 

جعبه آبی.............................................

 

با اینکه همه فصلای خدا خوشگلن! ولی تو رتبه بندی من زمستون ردش سومه!!

زمستونو با برف زیاد دوست دارم!اونقدر زیاد که همه مدرسه ها تعطیل بشن و همه بچه مدرسه ای ها خوشحال!!هی هم نگید بد آموزی داره این حرفا!!زمستون همینش خوبه!!

 

زمستونی رو که اولش برف بباره بعد هوا سرد و خشک بشه رو دوست ندارم!!همش عذابه! وقتی برف میباره هوا گرمتر میشه!

 

عاشق نم نم برفم...بدون باد...عاشق آدم برفیم!...عاشق قل دادن یه گلوله ریز اندازه یه کف دستم و بزرگ شدنش اندازه خودم!! عاشق خونه برفیم...نه تنهایی..با دوستام...که با هم بسازیمش...عاشق برف مرغوبم!!از اون برفا که وقتی باهاش گلوله برفی درست میکنی باهات راه میاد و هرجور بخوای گرد میشه!!

 

عاشق نم نم برفم!!...بدون باد...پشت پنجره...شب!!...با یه فنجون داغ چای...عاشق نگاه کردن به دونه های برفم وقتی میرسن جلوی چراغای کنار خیابون و خودشونو نشون میدن!!...عاشق شب برفیم...عاشق شب برفیم که توش تنها نباشم!!

 

عاشق یه پارک خلوتم!....عاشق نشستن روی صندلی های برف گرفته!!....عاشق پاک کردن برف روشم!!...عاشق نگاه کردن به چراغای خوشگل وسط محوطه درختیشم!!...وقتی دونه های برف میان پائینو کنار نور چراغا خودشونو نشون میدن!!

 

با اینکه اینهمه عاشق زمستونم ولی تو رتبه بندیم سومه!!

 

 

 

 

 جعبه سبز............................................http://www.poshpartybagz.co.uk/images/GREEN%20PARTY%20BOX.jpg

 

خیلی فیلم ندیدم!!گفتم که دفعه قبل چرا!!ولی الان یاد یه فیلم دوست داشتنی افتادم!!

 

ای برادر کجایی؟!!.....این فیلم برادران کوئن رو اگه ندیدید...حتما ببینید!!

 

شروع فیلم جالبه...اونجایی که زندانی ها دارن با هم میخونن و با صدای کلنگاشون که به زمین میزنن یه آهنگ ساختن!!....

 

بالا پائین پریدن اون سه تا زندانی که با اون لباسای راه راهشون دارن از وسط یه مزرعه ذرت فرار میکنن تو ذهنم حک شده!!...شاید دیلیلش این باشه که پوستر فیلم بوده!!

جرج کلونی...روغن مخصوص موهاش!!...تور سر واسه موقع خوابیدن...

 

نلسون بچه صورت!!...اون تامپسون 1923 که باهاش حین فرار از دست پلیسا گاوای مزرعه رو میکشه!

 

اون سیاه پوست نوازنده گروه سه نفره داستان....همون که میگه روحشو به شیطان فروخته!!...یه شیطان خپل!!

 

اون گاو روی سقف خونه!!....

 

شوی گروه سه نفره توی مراسم انتخاباتی...رقصیدن نامزد انتخابات با اون وضع!!

 

کلی خوشگل...کلی بامزه...کلی دوست داشتنی.....

 

http://weblogs.cltv.com/entertainment/tv/metromix/O%20BROTHER.jpg

 

 

 

 

 

 جعبه قرمز........................................http://i.afterdawn.com/v3/news/redbox_logo.jpg

 

1. جعبه نارنجی:این اسم رو من از روی همین بازی کش رفتم واسه بلاگم!!...این یه بسته فوق العادس!!شامل سه تا دی وی دی...که پنج تا بازی رو شامل میشه!!

Half life2

Half life2:episode one

Half life2:episode two

Team fortress

Portal

هر کدوم از این بازی ها برای خودشون شاهکاری هستن!! هاف لایف ها رو حتی اگه بازیش هم نکرده باشین یه جایی حتما عکسشو دیدید!! منظورم همون یارو هست که ریش پرفسوری داره و یه لباس نارنجی رنگ رباطی تنشه و یه دیلم دستش گرفته!!

تیم فورترس هم یه بازی مولتی پایر آنلاین هست که فعلا اگر خط پرسرعت ندارین نمیشه باهاش کاری داشت!

ولی اون چیزی که توی این بسته از همه مهمتره بازی شگفت انگیز پورتال هستش!!

پورتال یه بازی اول شخصه! یعنی از همونا که دست طرف رو با سلاح(یا بدون سلاح) نشون میده!...ولی بازی نیست که توش سلاح جنگی استفاده کنین!!

شما توی یه محیط عجیب و غریب زندانی هستین!!یه زندان مدرن با طراحی به شدت پست مدرن!!...همه چیز سفید رنگ و سلولها شیشه ای هستن!!یه اشکالی توی سیستم پیش میاد و شما از سلولتون میوفتید بیرون...این زندان هیچ زندانبانی نداره!!چون اونقدر پیچ در پیچ و گیج کنندس که اونایی هم که فرار کردن دست آخر دیوانه شدن!!

شما برای عبور از این زندان پیچ در پیچ باید معما هایی رو حل کنید و برای حل این معما ها بهتون یه اسلحه داده میشه!!نه سلاحی که بشه باهاش تیر شلیک کرد...با این اسلحه فقط میشه دو نوع سوراخ شلیک کرد!! یه سوراخ وردی و یک خروجی!! مثلا شما در جایی ایستادین که بین شما و در یه گودال وجود داره که نمیشه با پرش ازش گذشت!!خیلی سادست...شما یه تفنگ پورتال دارید!!یه سوراخ روی دیوار کنار دستتون ایجاد کنید!! و یکی هم روی دیوار اونطرف گودال...معطل چی هستین؟!! کافیه از این سوراخ رد بشین برین اونور!! البته که همه معما ها اینقدر ساده نیستن!!و در ادامه معماهای پیچیده برای رسید به درهای بعدی در کاره!!

ایده خلاقانه رو حال کردید؟....پس پورتال رو بازی کنین!!

 

http://www.stevenmansour.com/files/portal.jpg

 

جعبه بنفش..............................................http://www.djbdesigns.net/i/purple.box_1.jpg

 

یادته شنبه های اول دبیرستانو؟...چقدر بدت میومد!!...مخصوصا که ترم اول بود...مخصوصا که زمستون بود...مخصوصا که باید میرفتی واحد هنرستان!!...مخصوصا که باید تنهامی بودی!!...مخصوصا که زود شب میشد...مخصوصا که خیلی احساس تنهایی میکردی....مخصوصا که می ترسیدی!!از اینکه اتوبوسایی که جلوی هنرستان وایمستادن دیر به دیر میومدن!!و تو هیچ جارو بلد نبودی!!میترسیدی هیچ اتوبوسی جا نداشته باشه!!بمونی توی شهر به اون گندگی تنها!!...............

یادته موقع شستن دستارو چقدر دوست داشتی؟!!....آخه شستن دستا یعنی تموم شدن کار!!...تموم شدن سوهان کشیدنای چند ساعته روی آهن زبون نفهم!! تموم شدن درد دستات!!...شستن تاولای لعنتی...در آوردن اون روپوش زشت آبی....پوشیدن لباسای خوشگل خودت....تموم شدن بدترین قسمت شنبه!!

اون روز به خصوصو یادته؟!...زمستون بود...آسفالت جلوی هنرستان یخ زده بود!!...کلی از هنرستانی ها و بچه های کلاستون منتظر اتوبوس بودن...و تو هم با نگرانی همیشگی و اینبار بیشتر از قبل....آخه هر اتوبوسی میرسید وقتی جمعیت توی ایستگاه رو میدید منصرف میشد و نگه نمیداشت!!....طوری شد که همه کم کم پراکنده شدن و با پای پیاده رفتن خونه هاشون!!....ولی آخه تو که هیچ جارو بلد نبودی!!....همه داشتن میرفتن و تو کم کم تنها میشدی.....کم مونده بود گریت بگیره!!بس که لوس بودی!!ولی اصلا فکر اینجاشو نکرده بودی...که چند نفر از بچه های کلاستون به فکرتن!!...که میرن...یه اتوبوسی رو که مسیرش یه جای دیگس نگه میدارن...تا تو بتونی به موقع به اتوبوس مجتمعها برسی....یادته مهربونی اون روز اونا چقدر بهت آرامش داد؟...وقتی کنار هم نشستین..رو صندلی های خالی اتوبوس....با اون راننده مهربونش...وقتی که اونارو اون روز خوب شناختی....نگاهای مهربونشونو...دلای گرمشونو......یادته؟....وقتی داشتین از کنار یه مغازه صوتی تصویری رد میشدین تلوزیون توی ویترین داشت کارتون شجاع و شیرین رو نشون میداد!!بعد همتون خم شده بودین اون طرف تا واسه چند ثانیه هم که شده یکم از کارتون رو ببینین!!...یادته اون شب برات شد پر از آرامش؟!!.........

وقتی که رسیدی کنار ایستگاه مجتمعها...وقتی توی اون قربت عجیب غریب چشمت دنبال یه آشنا میگشت....معلم هنر دوره راهنمایی تو دیدی!!...چقدر بهت آرامش داد....وقتی گفت هنوز نقاشی مشتترو داره!!همون که توی کلاس از دست مشت کردت کشیدی و بهت نمره بیست داد و در عوض نقاشی رو برداشت برای خودش!!

یادته توی اتوبوس سرپا موندی؟!!....اتوبوس پر پر بود!!میله بالا منجمد و سرد بود...دستتو که می گرفتی بهش درد میکرد!!...یادته واسه اولین بار بدت نیمود که اینهمه آدم بهت چسپیدن!!!!بهم چسپیدن!!!چون میدونستی که فقط می خوان گرم شن!!...یادته وقتی رسیدی......نزدیکای خونه!!...توی بالکن طبقه دوم....چشم انتظارت بود!!و تو بالکن طبقه آخر مامانت....اول رفتی پیش علی...دستاتو گرفت تو دستاش که گرم شن....تو همون حال همه اتفاقای اون روزو براش تعریف کردی......دستات که گرم شد...وجودت که آرامش گرفت...بوسیدت و راهیت کرد بری بالا....وقتی رسیدی بالا...مامانت منتظر بود......رفتین که تو...یه شام گرم و یه خانواده خوشبخت انتظارتو میکشید....شکر خدا اون موقع افسردگی نداشتی که به این فکر کنی که اینهمه خوشبختی یه جا نگران کنندس!!.....برات خود زندگی بود...زندگی تو بهشت.....

 

 جعبه صورتی....................................http://www.loopcreations.com/images/boxPinkStretch.jpg

 

واگویه های ران ویزلی:

امروز سیاه بود

و تمام وجودم را سیاه کرد

به خاطر چشمانم

که دیدند

آنچه را نباید

هری اورا بوسید

در پاگرد پنهانی

پشت پرده

دیدم

لبهایشان را

...........

ملفوی

نمیدانم

عاشق کجایت شده!!

........

هری

نمیدانم

عاشق کجایش شدی!!

...

ولی هردو بدانید

من

عاشقترم

به تو

ای ملفوی زیبایم!!!