X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1387 در ساعت 02:38 ق.ظ
نویسنده : فانی
عنوان : باران.سیگار و دیوار آجری

 

(( زاویه ها ))

برای ثبت در تاریخ!! مرد میانسال سیاهپوش این را گفت و از زن و مرد جوانی که با طناب به صندلیشان بسته شده بودند عکس گرفت!

سپس از دوربین و سه پایه دور شد و به دیوار تکیه داد.آن دورا نگاه میکرد.وحشت توی چهره آن دو، وحشت توی چشمهایشان  نیروی عجیبی به او میداد.خیره و به نوبت نگاهشان میکرد.با خود فکر کرد: به نظرت الان چه حسی دارن؟!...ترس خالی؟! نه باید یه حس دیگه هم همراهش باشه...یه چیزی مثل اینکه گیر قاتل زنجیره ای شهرشون افتادن!! ولی!!...اینکه خودش کلی ترس داره!! این دوتا وحشت کردن ولی یه حس دیگه ای هم باید باشه!! نمیدونم حتما باید باشه!! کاش دهنبنداشونو باز میکردم !!شاید حسشونو بهم می گفتن!

خودش را از دیوار جدا کرد. کمی جلوتر رفت.جلوتر.خم شد.روبروی زن.چهره به چهره اش!!لبخندی محو در چهره اش دیده میشد!...چشمان زن از ترس از حدقه بیرون زده بود!! داشت تقلا می کرد! مرد سیاه پوش راست شد.عقب رفت. دست در جیب شلوارش کرد و توی مشتش چیزی را از جیبش بیرون کشید.چاقوی سفید رنگ خوشتراشی بود!

................

مرد سیاهپوش رفت پشت دوربین!دستش را مثل عکاسها بالا نگه داشت و سپس گفت: برای ثبت در تاریخ! و سپس نور فلاش همه چیز را سفید کرد! زن به شدت ترسیده بود. اشکش دهنبند پارچه ای را خیس کرده بود. به سنگینی نفس می کشید! درونش غوغایی بود. همسرش کنارش بود روی صندلی، مثل او! اسیر این شیطان!ولی در این لحظات نمی توانست به چیزی جز زندگی خودش فکر کند! مرگ را در یک قدمی اش میدید و این خیلی هراسناک بود.مرد سیاهپوش به دیوار تکیه داده بود و به آندو نگاه می کرد!نگاهایش خیره و سرد بودند. با خودش گفت: منکه کاریت نداشتم!! من هیچوقت نخواستم به کسی آزاری برسه.....حقش نیست اینجوری بمیرم!!به چی داری فکر می کنی؟!!باور کن حاضرم هر کاری بکنم ولی نمیرم...خواهش می کنم!!...من نمی خوام بمیرم!!

مرد نزدیکتر آمد.درست روبرویش! سپس خم شد. چهره به چهره اش! گرمی نفسهایش را روی صورتش حس میکرد! نفسش بوی سیگار بعد از نهار را میداد!! همان بوی سیگاری که دهان معلم دبیرستان بعد از زنگ تفریح میداد!!....آن موقع به نظرش خنده دار و چندش آور بود ولی اینک تجسم وحشت بود.

مرد قامتش را راست کرد و کمی عقب رفت! دست در جیبش کرد و چاقویی را بیرون کشید. زن احساس کرد قلبش دارد از سینه اش میکند!

.................

نترس!!نترس!! من اینجام عزیزم..کنارتم....خدا هم کنار ماست...اون تنهامون نمیذاره..فقط به اون فکر کن....اون تنهامون نمیذاره!!

مرد با تمام وجودش اینهارا فریاد می کرد ولی صدایش به جایی نمیرسید! دهنبند تکلمش را کور کرده بود! همسرش روی صندلی میلرزید! صندلی او کمی عقبتر از همسرش بود و به همین دلیل پیوسته نگاهش می کرد.تنها کاری بود که از پسش بر میآمد! حواسش به آن شیطان سیاه پوش نبود.حواسش به زندگیش بود که روی صندلی کناری داشت از وحشت میمرد!

نور فلاش اورا به خود آورد.مرد ازشان عکس گرفته بود.با خودش گفت: خدایا گفته بودی تنهام نمیذاری! من الان فقط یه چیز ازت میخوام.این ترس لعنتی رو توی دلم بکش!هرچیزی رو که بوی سیاهی و یاس میده بکش! خدایا بهم نیرو بده!من اینجا نیستم که بمیرم و مرگ عزیزمو تماشا کنم!

مرد سیاهپوش خم شد و در چشمان همسرش خیره گشت.سپس عقب رفت و چاقویی را از جیبش بیرون آورد.

…………………………………………………………………………..

(( باران، سیگار و دیوار آجری ))

باران توی لبه های کلاه شاپویش جمع میشد و از گوشه ای میریخت روی بارانیش! ولی

برایش اهمیتی نداشت! چون خیس خیس شده بود! ساعتها بود بدون هدف خاصی توی پیاده روها و خیابانهای باران زده می چرخید. ساق پاهایش درد میکردند.درد خستگی نبود.سرما بود که به دردشان آورده بود.ولی این هم اهمیتی نداشت.زخم قلبش پر دردتر بود!

با اینکه هوا بارانی بود ولی از جمعیت توی خیابان کم نمیشد.شاید آنها هم دل شکسته ای داشتند که برای آرامشش به قطرات باران نیاز بود! توی خیسی و شفافیت زمین، پر شده بود از تصویر آسمانخراشهای بالای سرش!دنیای عظیم و هولناکی که روی سرش سنگینی میکرد و به وحشتش می انداخت!

دست کرد توی جیب بارانیش و سیگاری را بیرون آورد و گذاشت گوشه لبش! فندک را که گیراند قطره های باران امانش ندادند. برای لحظه ای گیج شد!! گویی منطق قطره های باران را درک نمیکرد! گوئی دشمنی آب و آتش منعنیش را برایش از دست داده بود!

اطراف را نگاه کرد.دنبال سرپناهی میگشت تا سیگارش را بگیراند.توی یک کوچه تاریک، دری بود با سه پله زیرش و سایه بانی روی پله ها!

روی پله ها و زیر سایبان ، به نظر بهترین جای دنیا می آمد!

سیگار را که روشن کرد محدوده کوچکی از فضای دورسیگار هم روشن شد!!مثل نقطه کوچکی میان سیاهی و ظلمت!هر پکی به سیگار میزد، و نور گداختگی انتهای سیگار شدت می گرفت، بارقه ای از امید ، بارقه ای کوچک و ضعیف، روح درمانده اش را شاد میکرد! این به نظرش بهترین حس این چند وقت بود! شاید هم صافترین و بی ریاترینشان.

توی پکهای مکررش به سیگار و شدت و ضعف آن حس قریب، رعدی ، برای لحظه ای، همه چیز را روشن کرد.و او برای لحظه ای ، گوشه دیوار آجری، هیکل خیس و بیجانی را دید که سر در گریبان پذیرای قطرات ناتمام باران شده بود!

آخرین پک امید بخش را زد و بعد به طرف آن لحظه نورانی رفت! به کنار دیوار آجری و شبح سیاه زیرش! دست در جیب کتش کرد و چراغ قوه کوچکی را که همیشه همراه داشت بیرون آورد. روشنش که کرد هاله نور حقیقت وحشی دیوار آجری را عیان کرد!

جسد مرد جوان از سینه، سه گلوله خورده بود! سوراخها روی پیراهن پاره و خونی که باران کمرنگش کرده بود.سرش پائین بود و دستهایش دوطرف هیکلش روی زمین بودند!

روی پنجه در مقابلش نشست.می خواست چهره اش را ببیند. اما صورتش همچنان خارج از دید بود! با دست چانه اش را گرفت و صورتش را بالا نگه داشت! چشمانش باز بودند.توی چشمها تنها یک چیز را میشد دید! وحشت آخرین لحظه! ناباوری مرگ را!

صدایی از انتهای کوچه شنید! نگاه که کرد شبح مردی را دید که آرام و با احتیاط نزدیک میشد! نور چراغ را روی صورتش انداخت! مرد به حرف آمد! در حالی که با دستش سعی میکرد مانع رسیدن نور چراغ به چشمانش شود!

: اینجا چیکار میکنی؟....اون کیه که افتاده روی زمین! احتیاج به کمک پزشکی دارید؟!

چراغ قوه را برگرداند روی جسد! روی سینه سوراخش!

تکلم مرد  کور شد! با دستپاچگی عقب عقب رفت و وقتی به انتهای کوچه رسید مثل دیوانه ها شروع به دویدن کرد! بعد صدایش را میشد شنید که به کسی میگفت، به پلیس زنگ بزن یکی توی اون کوچه کشته شده! من قاتل رو هم دیدم!!

این را که شنید احساس عجیبی وجودش را فرا گرفت! آرامش عجیبی بود! رفت و دوباره روی پله ها نشست! سیگار دیگری گیراند و زل زد به گداختگی  انتهایش. گداختگی را میپائید که چطور حرکت میکند و سیگار را به انتها میرساند.

گداختگی و سیگار که به فیلتر رسیدند باران هم قطع شده بود. صدای ترمز چند ماشین را در انتهای کوچه شنید! و رنگ چراغ گردانشان را دید که روی دیوارهای آجری و بیرحم کوچه نقش میانداختند. سرش را انداخت پائین و از زلالی آب باران جمع شده توی کوچه، هیکل پلیسها را دید که نزیک میشدند.

.....................................................................................................

 

(( داینامیت محمد ))

شتر را به سرعت میراند. با تمام ایمانش. وحشی تر از هر وقتی.موهای کوتاه شتر هم به رقص درآمده بودند.خورشید قدرتش را از دست داده بود! پرتوهای خشمگین و برانش اثری نداشتند! محمد، زمان را هم میراند! وحشی تر از هر وقتی.با تمام ایمانش. سفیدی شتر و زردی شنهای صحرا درهم آمیخته بود واو خود را در آسمان میپنداشت! همچون روحی که میتازد. لازمان.لا مکان!

هنوز فیصل و شترش جلوتر بودند!با خود فکر کرد امروز تمامت میکنم فیصل. امروز دنیا مال من است.

فریادی از انتهای وجودش کشید و با کف دست ضربه ای به تن شتر وارد کرد.خورشید محو شد.زمان ایستاد. صحرا صاف شد.محمد تیز شد! همچون پیکانی که از چله کمان رها شده.تاخت! و شتر را تازاند.فیصل را همچون لکه ای قهو ای دید که در آسمان از هم گسیخت و بعد در پشت سرش محو شد.

با تمام وجود داشت شتر را پرواز میداد.خورشید در درونش طلوع کرده بود.آتش را در تمام رگهایش حس میکرد.

گلوله ای از آتش شده بود که شنهای صحرا را میشکافت و به انتها نزدیک می شد.

لکه های سیاهی را دید که در مقابل در هم میلولیدند. و او با سرعتی وحشیانه نزدیکشان میشد!

فریاد کرد: برید کناااااااااااااااار!!

محمد و شترش بعد از گذشتن از خط پایان در میان فریاد و وحشت مردم به چادری از چادرهای آنجا برخورد کردند و درونش محو شدند.

محمد که به خود آمد گرمای سوزان آفتاب، گداختگی شن های روی زمین و همه موجودیت صحرا هم بازگشت!! از شتر پائین پرید!! درست رفته بود داخل چادر انگلیسیها! و بساط ویکتوریایشان را بهم ریخته بود! چند نفر هراسان و نگران ریختند توی چادر.محمد کلنل هارلی جوان را که بین جمعیت دید، قلبش دوباره دیوانه شد! با گامهایی قاطع به طرفش رفت و بعد نقاب پارچه ای صورتش را کنار زد!  صورت بینهایت زیبایش فضا را شکافت!کلنل مثل جادو شده ها گفت: شیخ فاضل هدیه نفر اول چیست؟! شیخ فاضل از پشت سر گفت: ده نفر شتر جوان! کلنل گفت: بکنش سی نفر!!

محمد در حالی که با چشمان نافذ، زیبا و به شدت باهوشش خیره در چشمان کنلل شده بود گفت: سی نفر نمیخواهم!! کلنل گفت: پس چقدر میخواهی؟!

محمد لبخند نابغه واری زد گفت: یکی!!یک نفر!!....تورا می خواهم!!

...........................................................................................

(( ابر قهرمان ))

جارو را که روی آسفالت خیابان می کشید، صدای همیشگی را نمیداد! یکجوری بود که اعصابش را به هم میریخت! میدان نصفه شب خالی تر و بی صدا تر از همیشه به نظر می آمد. و تنها صدای نمیه شب صدای جاروی او بود، که خب مثل همیشه نبود!

پیرمرد رفتگر با آن لباس نارنجی رنگ و کلاه پشمی که بر سر داشت لاغرتر به نظر می آمد. لباس به تنش زار میزد و جاروی توی دستش بلندتر از قدش بود. امشب اصلا حالش خوب نبود. قبل از اینکه بیاید سر کار، خانواده پسرش آمده بودند برای شام. کلی با نوه کوچکش بازی کرده بود. باهاش یک بازی کرده بود که اسم عجیبی داشت! لباس پسرک هم اسمش عجیب بود! پسرش می گفت یعنی مرد عنکبوتی! بازی هم یک چیزی توی مایه های مرد عنکبوتی بازی بود! باید نوه اش را می گرفت در هوا تاب میداد! و اوهم با دستش مثلا تور پرتاب میکرد! پسرش را کلی شماتت کرد که چرا از اینجور لباسها برای نوه جانش می خرد! اما بی فایده بود همه توی خانه طرف سلیقه گل پسر را میگرفتند!

از هیچکدام اینها حالش گرفته نشده بود! آخر شب موقع رفتن، نوه کوچولو روبه پدربزرگ کرده بود و گفته بود: بابا بزرگ تو که اینهمه بزرگی و قوی چرا نمیتونی مثل اسپایدر من پرواز کنی و آدمارو نجات بدی؟!

همه در آن لحظه خندیده بودند جز پیرمرد! انگار که سوزنی بروجودش نشسته بود و تمام حس و حال آن روز را از وجودش خالی کرده بود! از همان موقع توی فکر بود. نمیدانست این جمله کودکانه نوه اش را چطور تحلیل کند!دوست داشت همانی باشد که نوه اش می خواست. طوری باشد که نوه اش توی مدرسه پز پدربزرگش را بدهد! میدانست چند سال بعد که پسرک به مدرسه میرفت میفهمید پدربزرگ چه کاره است. میفهمید از همانهایی است که لباس نارنجی دارند و آشغالهایی را بقیه روی زمین میریزند جمع می کند. دوست داشت برای نوه نازنینش یکی باشد که برایش غرور بیاورد.

توی همین فکرها غوطه ور بود که دید نصف میدان را جارو کرده است. رفت و روی جدول میدان نشست. هنوز آشغالهای خانه های اطراف میدان را جمع نکرده بود. بیشتر از هر شبی احساس خستگی و فرسودگی میکرد. چندتا گربه را دید که رفته اند سروقت کیسه های زباله کنار درها.با هر زحمتی بود بلند شد و رفت سراغ گربه های مزاحم. مثل همیشه جارویش را بالا گرفت و گامهایش را سریعتر کرد. نزدیک گربه ها که رسید با تعجب دید که گربه ها بی توجه به او و بدون ترس در حال پاره پاره کردن کیسه هستند. برای لحظه ای خشم همه و جودش را فرا گرفت! خواست جارو را فرود بیاورد که گربه ها با نیروی عجیبی که از جارو ساطع شد مثل برق گرفته ها به گوشه ای پرت شدند و بعد جیغ کشان فرار کردند! با تعجب نگاهی به جارویش انداخت! سپس مثل اینکه تازه فهمیده باشد قضیه از چه قرار است جارو را روی زمین پرت کرد و چند قدم به عقب برداشت!!

....

کمی بعد جارو را با اکره دستش گرفته بود! روی زمین که میکشیدش صدای عجیبی میداد.کمی که مشغول شد ماجرا را فراموش کرد! سپرد به گوشه ای از مغزش که چیزی را در خود نگه نمیداشت.جارو کرد و جارو کرد و جارو کرد! اما نمیدید وقتی جارو را روی زمین میکشد، تمام کثیفی و گرد و خاک روی زمین محو میشوند.جارو را که روی زمین می کشیدسیاهی و کدر بودن رخت بر میبست.چشمهای کم سوی پیرمد نمیتوانست ببیند. که او هم.مثل آن مرد عنکبوتی خیالی. یک ابر قهرمان است.که هیچکس قهرمان بازی هایش را نمیبیند. حتی خودش!

 

 

(( در ستایش افشین ))

 

این آهنگ (آی ام بریو) جنیفر لوپز شاهکاره!!...هروقت گوشش میدم بهم نیرو میده!!مثل یه کاتالیزور محشر میمونه که همه چیزو راه میندازه!!....آره به آدم نیرو میده....لعنتی من الان دوست دارم دنیارو منفجر کنم!!(نه مثل بن لادن و بوش و بعضیای دیگه!!)....منظورم از منفجر کردن اینه که...چه میدونم...اه...درنیومد!!!....همون دنیای خودمو منفجر کنم!!جوری که ازش نورای خوشگل رنگ رنگی بپاشه بیرون و کسانی رو دوسشون دارم و دوسم دارن خوشحال بکنه...لعنتی عجب نیرویی گرفتم!!....برو نینجای زرد!!دیگه بهت احتیاج ندارم!چون نمیخوام بیشتر از این تخم کینه رو تو دلم بپرورونم چون میوش بیشتر از همه چیز سیاهیه!!....خدایا چی میشد یه کاری می کردی بدون گوش دادن این آهنگ هم همیشه اینجوری بودم؟!!.....آمین.

 

چند روز پیشا یه جعبه رو باز کردم که نزدیک به پنج سال از بسته بندیش می گذشت!!...یعنی درست وقتی که از  وطنم!جدا شدم!!...توش پر بود از یه حس فوق العاده!!...وقتی درشو باز کردم به اندازه همه کاغذها و  عکسهای توش برام خاطره داشت!!وقتی بازش کردم تراوش یه حس خوبو با تمام وجودم حس کردم!!...انگار که از توی جعبه امود بیرون و مثل یه جسم سیال احاطم کرد!!...باورم نمیشد یه گنج به این با ارزشی رو فراموش کرده بودم!!...اون تو پر بود از همه چیزایی که به گذشته وصلم می کرد...جزوه های دانشگاهم....کتاب دفترای مدرسم!!...دفترچه نقاشیم!! که عکسای روش دیگه کمرنگ شده بودن...وکلی چیزه دیگه!!و از همه مهمتر یه نامه!!یه نامه که نوشته بودم برای علی ولی هیچوقت پستش نکردم!!....با اینکه یاد روزای تلخ مینداختم ولی باز دوسش داشتم....شاید چون همه چیز توی اون حس خوب غوطه ور شده بود!!...شب عجیبی بود!!..هه!!حتی دفترچه یاذذاشت زمان راهنماییم رو هم پیدا کردم!!.....آدم با خودش فکر میکنه اگه گذشته برای آدم انقدر به یاد موندنی و قشنگ میشه...پس بهتره زمان حالشو خوب زندگی بکنه تا توی آینده وقتی دوباره در یه جعبه رو باز کرد......این حس خوب موندگارتر باشه......آره!!

 

برام یه سوال پیش اومده!!آدمهایی که بدی میکنن در حق آدمهای دیگه تو وجود خودشون چه احساسی دارن....به این فکر میکنن که الان دارم در حق دیگری ظلم میکنم؟! یا براشون یه چیز معمولیه!!...برام سواله که یه عده چطور می تونن در حق کسای دیگه بدی بکنن!!.....نه از حرفای برداشتای سیاسی نکنید لطفا!!...منظورم دوروبر خودمونه!!منظورم با آدمهاییه که دوروبرمونن!!داریم باهاشون زندگی میکنیم!!....راستی!!شکستن غرور یه آدم دیگه لذت زیادی داره؟!!....سوال عجیبیه نه؟!

 

مثل هیچکس نیست!! مثل هیچکدوم از آدمهایی که توی این مملکت رشد کردن!!اگه مثلا پانزده سال قبل اینو به خود من می گفتن می گفتم پیف پیف پس عجب آدم مزخرف فاسدی میتونه باشه!! ولی دقیقا برعکسه!! خیلی رفتارها و خصوصیات اخلاقیش منو یاد فرشته ها میندازه!! باور کنید اغراق نمیکنم!! شایدم اغراق میکنم چون توی عمرم و دوروبرم یه همچین انسانی رو ندیدم و الان ذوق زده شدم!!

دلش مثل آینه میمونه!! صاف صاف...بی دروغ...خرده شیشه تو وجودش نیست!!...معصوم نیست البته ولی از خیلی ها بهتره!!از خیلی ها.......برای همینم شد که بابت قهرمانی پرسپولیس با اینکه پرسپولیسی نیستم(استقلالی هم نیستم) کلی خوشحال شدم!! درست حدس زدید منظورم افشین قطبی دوست داشتنیه!! کسی که مثل هیچکدوم از ماها نیست!! وجود افشین توی ایران باعث شد بیشتر به این موضوع ایمان بیارم که ما ایرانی ها برخلاف ادعاهایی که میکنیم اصلا کامل و متمدن نیستیم!! حقیقت تلخه و باید قبولش کرد...ای کاش همه مثل افشین فقط یه رو داشتن!!یه رو.......چند روز قبل وقتی توی برنامه نود دیدمش و حرف هاشرو گوش دادم بیشتر به این موضوع ایمان آوردم!! مخصوصا وقتی که تو جواب این پرسش که آیا فصل بعد از مرزبان توی کادرفنیش استفاده میکنه یا نه خیلی شفاف و بیپرده گفت نه!!(مرزبان یکی از آدمهایی بود که خیلی اذیتش کرد!!).....در حالی که اگه همین سوال رو از یه مربی وطنی میپرسیدن اینطور شروع میکرد به جواب دادن!!.....(ببینید آقای فردوسی پور!!.......................................امیدوارم توی فصل بعد با توصل به ائمه(نفیش نمیکنم ولی به کاربردن این الفاض تبدیل شده به کلمات پاچه خارانه متاسفانه) و کمک خدا و دعای مردم شریف قهرمان میشیم!!) ....بدون اینکه جواب درستی داده باشن!!...راستش کل ما ایرانی ها تو بیربط جواب دادن و پیچوندن و دروغ گفتن استادیم!!...خوش به حال افشین قطبی که مثل هیچکدوم ماها نیست.......برای همین هم شد که ایران نموند و برگشت کره!.....

 

http://www.iran-varzeshi.com/1386/860612/html/147498.jpg

 

 

 

اول. آلمانی خوب(استیون سادربرگ).........هر چیز جالبی هم نداشت(که داشت) دیدن جورج کلونی توی یه فیلم که رنگ روی پنجاه سال قبل رو داشت جالب بود. سادربرگ خیلی تلاش کرده از نظر فنی فیلمش شبیه به فیلمهای سیاه و سفید دهه چهل به نظر بیاد و توی اینکار موفق بود. اینطور نبوده که فقط رنگ فیلم رو بگیره. از فیلمبرداری تا گریم و حتی نوع بازی ها  کاملا کلاسیک به نظر میان.خود فیلم هم فیلم بدی نبود.

 

دوم. پیدا کردن نیمو(جان لستر) امیدوار بودم جزو کارتونهای دوستداشتنی عمرم بشه ولی هرچقدر سعی کردم نشد!! اینکه انیمیشن خوب و قدرتمندی هست درش شکی نیست( یه سبک عادل فردوسی پور ادا کنید!!) ولی خب یه چیزهایی باید باشن تا سلیقه آدم رو ارضا بکنن و این کارتون سلیقه منو قلقلک نداد!!

 

سوم. اجاره نشینها( داریوش مهرجویی) هرچقدر این فیلمرو میبینم سیر نمیشم. خیلی از سکانسهاش ماندگار و به یاد موندنی هستن. هنوز هم از خنده روده برم میکنه! انگار که قرار نیست اصلا کهنه بشه! ضمنا دیدن این فیلم کلی منو نوستالژیک میکنه!! کلا هرچیزی که ربط پیدا میکنه به دهه 60 منو قلقلک میده!! یاد وقتی میوفتم که انقدر کوچیک بودم که دنیا برام بهشت باشه.

 

چهارم. لباس آبی(؟)....دنزل واشنگتن یه ستاره بود و حضورش دلگرم کننده. شخصیت موش هم خیلی بانمک و جذاب بود. همین دیگه!

 

 

(( چاقو در سر ))

وقتی قراره از یک بازی بنویسم که توی سایتهای بازی نمره های کمی آورده ولی من ازش خوشم اومده! باید یکم جلوی خودم رو بگیرم و از بازی زیاد تعریف نکنم تا یه وقت متهم به کج سلیقگی نشم!!(از طرف کی؟!!)

این بازی که می خوام در بارش بگم اسمش هست توروک و تو سایت گیم اسپات 6 از 10 گرفته که برای یه بازی یعنی فاجعه!!یعنی نخریدش!! یعنی نیمه آشغال!!....ولی این بازی به هیچ عنوان این شکلی نیست!!...راستش می خوام نقد این بازی رو به 5 قسمت تقسیم بکنم مثل خود سایت گیم اسپات!! و بعد به هر قسمت نمره جداگانه بدم و بعد هم میانگین بگیرم...ببینم چقدر بد سلیقه ام!!

1.گیم پلی: چیزهایی که به روون شدن گیم پلی کمک میکنند تقریبا همه چیز بازیه!! از موسیقی بگیر تا گرافیک و جذابیت....بازی توروک از این نظر چندان هم بازی بدی نیست!! سیستم مبارزات و اکشن ها درجه یک و فوق العاده هیجان انگیز هستن...موسیقی حس تازگی به نبردها میده و میان پرده ها بینظیر کار شدن!! پس اینجارو میدم 8 از 10.

 

2.کنترل: وقتی یه بازی اول شخص روی پیسی اجرا میکنید تقریبا باید مطمئن باشید که با موس و کیبورد یک کنترل کم نقص دارید این در توروک هم صادقه!....8 از10.

 

3.موسیقی و صدا گذاری: موسیقی که برای بازی کار شده جذاب و هیجان انگیزه! صداگاری ها عالی هستن و همینطور صدا پیشگی که به خاطر میانپرده های فوق العاده بازی و شخصیت سازی هایی که موتور پایه آنریل عالی و بینقص انجامشون داده بیشتر به چشم میان! 7 از 10.

 

4.داستان: بر خلاف سایر بازی های اول شخص که داستان رل چندان موثری رو بازی نمیکنه ولی در توروک این مقوله به نقطه قوت بازی تبدیل شده! داستان قدرتمندانه والبته کمی کلیشه ای تعریف میشه!!و همونطور که گفتم میان پرده های بینظیر بازی با اون حالتهای چهره که بینظیر و کاملا واقعی طراحی شدن در تعریف کردن بهتر داستان نقش موثری دارن!.....البته یکم از داستان رو هم اینجا میگم!!داستان در آینده میگذره! شما در نقش جوزف توروک به همراه یک گروه کماندوی کارکشته با یک کشتی فضایی دارید میرید به یه سیاره که تروریستی به اسم کین رو که برای خودش توی اون سیاره فرمانروایی راه انداخته از بین ببرید!!البته سابقه آشنایی قبلی توروک با کین وقتی اثیر کین بوده و برای مدتی به لشگر کین پیوسته باعث میشه که آدمهای گروه چندان روی خوش به توروک نشون ندن!!....کشتی فضایی قبل از رسیدن به سیاره مورد حمله موشکی ارتش کین قرار میگیره و در وسط جنگل انبوهی سقوط میکنه و گروه کماندوها از هم جدا میوفتن!!ولی اینجا یه خبرایی هست!! توروک و یارانش توی یه سیاره معمولی فرود نیومدند!!...اینجا پر از دایناسوره!!...حالا توروک باید در سه جبهه بجنگه با دایناسورها!! با دشمنهای انسانی و شک تردید اعضای گروه بهش!! 9از 10.

 

5.گرافیک: موتور آنریل 3 با قدرت عمل کرده....کافیه افکتها و جلوهای ویژه رو ببنید تا بفهمید چی میگم!!...مدل سازی دایناسورها بی نقصه!! بعضی وقتها به جای جنگیدن با دایناسور ها مقهور شکوه و زیباییشون میشید!!.......انگار که دارید اون رکس غول پیکر رو توی فیلم پارک ژوراسیک میبینید!!9از10.

 

نمره نهایی:8.2

 

 

 

نقاط قوت: سیستم مبارزات عالی...اکشن های هیجان انگیز با دشمنهای انسانی....اکشن های بینظیر با دایناسورها....وجود چاقو در فهرست سلاحها!!(این چاقورو که میگم بهترین وسیله برای کشتن دایناسورهاست!! هیچوقت از اسلحه برای کشتن یه دایناسور استفاده نکنید چون دردسر داره ولی استفاده از چاقو هم لذت بخشتره وهم سینمایی تر!!)....گرافیک مناسب...داستان قدرتمند.....انیمیشنهای رئالستیک.....

 

نقاط ضعف: سیستم کوئیک سیو بازی مالیده!! یعنی کار نمیکنه!!  پس باید دل خوش کنید به همون چک پوینتها!!....پائینترین رزولوشن 1024*768!!!.....کشتن رکس روی اعصاب!!.....

 

نمره نهایی نهایی!!:8 از 10.

 

 

 

(( خوشبختی ))

 

زنگ تفریح بود. و من ایستاده بودم در حیاط مدرسه. تنها.دور از هیاهو و شلوغی بچه ها. کنار میله های پرچم. تکیه داده بودم به میله وسطی. سرمایش را روی صورتم حس می کردم. سرمای نوازش گری بود. بعد تو آمدی. از توی رختکن زمین فوتبال. گفته بودی همان لباسی را میپوشی که بهت هدیه کرده بودم! پیراهن تیم ملی آلمان را در جام جهانی نود. همان پیراهنی را که خط شکسته سه رنگی روی سینه اش نقش بسته بود.و آن شورت ورزشی سیاه رنگ و جوراب های سیاه را. وقتی دیدمت. با آن لباسها.میان همه مثل الماسی میدرخشیدی. با خودم گفتم: من  عاشقتم.گمانم در آن لحظه. تنها کسانی که صدای دلم را شنیدند. میله سرد پرچم بود و پرچم سه رنگ قشنگی که بالای سرم  میرقصید!

وقتی توی زمین بازی میکردی. آرزو کردم کاش من هم باتو همبازی بودم. کنارت میدویدم.ولی حیف که همسن نبودیم. تا در یک کلاس باشیم و باهم باشیم و یک دم از هم جدا نشویم!

میدانی؟!در آن لحظات، رقص پایت. دریبل هایت. شوتهایت.تکان خوردنهای موهای خرمایی چتریت.عرق روی پیشانیت. جوراب سیاه خاکی شده ات که یکی زد و پاره اش کرد. همان لنگه به لنگه شدن جورابت. که ساق پایت را عریان کرد. دست تکان دادنت برایم. و آمدنت بعد از تمام شدن نیمه اول به کنارم! پشت سیم فنسهایی که جدایمان می کرد.استشمام بوی عرق تنت. نفس نفس زدنهایت.آب خوردنت. فحش دادنت به آن کسی که جورابت را پاره کرد. موهای زرد و نامرئی روی پاهایت که باد آرام می لرزاندشان و فقط من میدیدم! لمس کردن انگشتهای گره شده ام روی سیم فنسها.لمس کردنشان با سر انگشتانت. و دویدن و دور شدنت از من. همه و همه. درونم را از حسی پر کرد. که بعدها که نبودی. فهمیدم.اسمش خوشبختی است.

 

 

واگویه های سیوروس اسنیپ:

 

صبح که بیدار شدم.رویروی آینه.صورت رنگ پریده مردی را دیدم.که در تمام عمر.یک شکست خورده بود.دست کشیدم.روی صورتم.زیر چال چشمانم.روی بینیم.روی لبهایم.

موهایم را نیز.لمس کردم.دوست داشتم.انگشت بکنم در کاسه چشمم.و آن چشمان بیروح را.بیرون بکشم.که عمری.عذابم داده بودند.عمری رسوایم کرده بودند.می دانستم.امروز هم.روزیست همچون روزهای دیگر.که میگذرد.که تمام میشود.دوست داشتم.ولی.تمام نشود.تا من.سیوروس اسنیپ.تمام شوم.محو شوم.بگسلم.