X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386 در ساعت 02:06 ق.ظ
نویسنده : فانی
عنوان : Mal’chik Gej

جعبه نارنجی........................................The image “http://t2.images.live.com/images/thumbnail.aspx?q=1463358727813&id=f443c018f413c283d2f7c19629478740” cannot be displayed, because it contains errors.

 

با اینکه روش زندگیشو خودش انتخاب کرده بود بازم باعث نمیشد که به خودش فحش نده! آخه تو این کیسه زباله هم چیز قابلی واسه خودن پیدا نکرده بود!!واسه همین تو برفای کوچه شروع کرد به حرکت واسه رسیدن به کیسه زباله بعدی که به نظر میومد توش چیز خوراکی زیاد باشه!! وقتی به کیسه رسید جلوش نشست...بعد یه پنجول محکم کشید بهش و یکمشو پاره کرد...ته مونده روغنی و زرد برنج ریخت رو برفا!...داد زد: اه این آدما نمیشه یه بارم که شده گوشتای غذاهاشونو دور بریزن؟! نکبتیا!!

بعد یه پنجول محکمتر کشید یه جای دیگه کیسه...یکم پوست موز ازش زد بیرون و جلوی چشمش آویزون موند!!انقدر عصبانی شده بود که افتاد به جون کیسه زباله هه!! یکم نگذشته بود که تمام امعا و احشا کیسه پخش کوچه شده بود! یه تیکه کوچیک گوشت و یکم کتلت رو اونوسط تشخیص داد! سریع پریدو به دندونشون گرفتو به هر زحمتی بود خودشو رسوند بالای دیوار........

یه جای دنج کنار ایوون یه خونه چند طبقه گیر اورده بود و داشت غذاشو به قول خودش سق میزد!! تو خودش بود!! غصش شده بود چرا از اون خونه فرار کرده!! با اینکه اصلا دوست نداشت سه چهار ساعت زیر دستای اون پیرزنه جلوی شومیه لم بده و پیرزنه هم با حرکات آهسته نازش کنه و پشتشو بخارونه!! ولی خداییش دوتیکه گوشت ترد که روزی میلنبوند!! از این دربه دری که بهتر بود!!کتلت مونده!!گوشتی که نصف بیشترش دنبس!!.......

خمیازه بی صدایی کشید!! با اینکه هوا ابری بود ولی میتونست حدس بزنه که شبه!! یعنی موقع خواب...همین گوشه دنج خیلی راحت بود!!پس تصمیم گرفت که بکپه!! هنوز چشماشو روهم نذاشته بود که چراغ اتاقی که رو ایوونش لم داده بود روشن شد!! کمی خودشو جمع و جور کرد و گوشاشو رو سرش جمع کرد که دیده نشه!!...یه آدم بود که اومده بود توی اتاق!!کلی لباس تنش بود و صورتش معلوم نبود!! ولی زیاد طول نکشید تا بتونه صورتشو ببینه!!وقتی که لباساشو دراورد...همه لباساشو!! مخش داشت سوت میکشید...یه پسر خوشگل...انقدر خوشگل که اون که گربه بود داشت پس میوفتاد!! حالا سیخ وایساده بود و داشت به پسره نگاه میکرد!! با خودش فکر کرد: یعنی اون تو انقدر گرمه که اون همه لباساشو یه جا دراورد!! ولی طولی نکشید که آقا خوشگله رفت و لباس تنش کرد!! با خودش گفت: ای بخشکی لباس چرا تنت میکنی آخه!! تازه داشتم گرم میشدم!!....پسره یه تیشرت آستین کوتاه و یه شلوارک تنش کرد و بعد یه راست رفت و نشست پشت کامپیوترش...آقا گربه قصه ما هم محوش شده بود!! دیگه احساس سرماهم نمیکرد!! ولی یک دفعه هول افتاد تو دلش که نکنه الان یکی ببینتش و بره راپورتشو به گربه چرکوله بده اونوقت آبرو براش نمیذارن!!میگن داشته یه پسررو از پشت پنجره دید میزده!!برگشتو دورورشو یه نگاهی انداخت!!واسه محکم کاری هم رفتو و یه نگاه  به کوچه کرد!!شکر خدا کسی نبود!!

وقتی برگشت دم پنجره دیگه داشت شاخ در میوورد!!پسره دو جفت گوش درآورده بود با یه دمب پشمالو!!داشت میخندید و با کامپیوترش حرف میزد!! انقدر محوش شده بود که آروم پنجول کشید به شیشه!! و یه صدا بد جیز بلند شد!!

پسره اومد دم پنجره...اول یکم ترسیدو خواست فرار کنه ولی این خوشگله انگار که جادوش کرده بود! سیخ مونده بود رو ایوون!! پسره از او پشت شروع کرد به حرف زدن....دستاشو تو هم گره کرده بود و قیافه کسایی رو به خودش گرفته بود که دارن به یه چیز خوشگل نگاه میکنن و قربون صدقش میرن!! ...حس کرد قلبش داره از دهنش پرت میشه بیرون! یکم بعد پسره پنجره رو باز کرد و آقا پیشیرو بغل کردو برد تو!!....

نشسته بود رو پاهای پسره!! با خودش گفت اگه این میدونست چه نظری بهش دارم از دمبم میگرفتو پرتم میکرد بیرون!! ولی حالا که نمیدونه!! راستی این گوشا و دمو کی درآورده!!به من چه فعلا که این خوشگله مال خودمه!! شایدم شوورش شدم!! خدارو چه دیدی!!.... سرشو گذاشت رو پاهای پسره و در حالی که محوش شده بود کمکم خوابش برد...ولی تو خوابم صداشو میشنید که هنوز داره با کامپیوترش حرف میزنه!!!

صبح که از خواب بلند شد و یه خمیازه بیصدا کشید از خوشگلش خبری نبود!! ولی روی میز یه جفت گوش و یه دمب پشمالو دید!! رفت و کنارشون دارز کشید و متظربرگشتنش موند.......

 

 جعبه آبی.............................................

 

 

خیلی اتفاقی بود...همینجور داشتم تو نت دنبال یا او ئی میگشتم که  یه کلیپ پیدا کردم که آهنگش جادوم کرد!! نمیدونم کی خوندتش یا واسه چی؟( مال گروه تاتو هستش الان سرچیدم!!) ولی اصلا مهم نیست چون این آهنگ تاثیر خیلی خوبی روم میذاره....وقتی گوش میدمش احساس میکنم نیروی عجیبی پیدا کردم...بهم شجاعت میده!! و بالاتر از همه یاد دنیای فانتزی دوست داشتنیم میندازه...یاد دنیای یاووئی...اون داستان بالا و اون عکس رو هم به خاطر تاثیر این آهنگ نوشتم و کشیدم...گرچه انیمه هه زیاد خوشگل و تروتمیز درنیومده!!

اسم آهنگه هم هست Mal’chik Gej   !!!!

 

کاش میشد برم تو دنیای یا ئو یی ها!!بشم به یا ئو ئی!! دوست دارم یه یا ئو یی بشم!! مثل اونا معصوم ...مثل اونا فوق العاده زیبا...مثل اونا نامیرا...مثا اونا خوشبخت...مثل اونا دوستداشتنی...

 

من تصمیممو گرفتم!!میخوام یه یا ئو ئی بشم!!کی با من میاد؟!!هر کس باهام میاد تو این دنیای خوشگل بی نهایت دستشو بیاره بالا.............

 

می خوام یه انجمن تشکیل بدم!!...انجمن طرفدارن یائوئی!! کسی میخواد عضو بشه؟!!

 

به دنیای فانتزی یا ئوئی خوش اومدید!!

 

 

 

 

 

 

جعبه سبز............................................http://www.poshpartybagz.co.uk/images/GREEN%20PARTY%20BOX.jpg

 

یه فیلم توی تلوزیون دیدم که البته خیی سانسور شده بود ولی خوشبختانه اجزای مهمش سر جاشون بودن...اسم فیلم دقیقا یادم نیست!!هرگز تسلیم نشو یا یه همچین چیزی محصول دهه 60 هالیوود...بازیگر نقش اولشم اسمش یادم نیست ولی چیزی که برام جالب بود بازیگر نقش منفی بود که در کمال تعجبم پیتر سلرز نقششو بازی کرده بود!! اول که دیدمش خورد تو ذوقم آخه عادت داشتم سلرزو تو نقشای کمدی مثل دکتر استرنج لاو یا سری فوق العاده پلنگ صورتی به نقش کلوزوی خنگ دوستداشتنی ویا شاهکاری مثل حضور ببینم !!ولی گفتم که اولش خورد تو ذوقم یکم که گذشت دیدم چه بازی استادانه ای کرده این آدم!! چنان قرص و محکم نقششو بازی کرده بود که همین یه نقش برای پاک شدن موقت خاطره کلوزو ها تو ذهنت کافی باشه!! یه بد من درجه یک که احساس تنفر رو توی آدم به قلیان میندازه!!اونم تو دوره ممنوعیت استعمال قلیان(فانی لوس بیمزه!!)...خود فیلم هم ریتم شاهکاری داشت صد می ارزید به این فیلمای امروزی !!موسیقی به نظرم بینظیر بود....و تو کلیت فیلم حل شده بود....این فیلمو با بازی شاهکار سلرز...ریتم بینظیر و موسیقی خوبش به خاطر میسپارم....

 

جعبه قرمز........................................The image “http://t3.images.live.com/images/thumbnail.aspx?q=1481732600102&id=7a831d9d8508ce1f95c0d7b81ffeca21” cannot be displayed, because it contains errors.

 

خب قرار بود یکم نقد بازی بنویسم اینجا ...از دوره طوفان!!

1.Timeshift: تو دوره ای به بازار اومد که کلی شاهکار درجه یک عرضه شده بودن به خاطر همین هم نتونست خودشو نشون بده...گرچه بازی درجه یکی هم نبود...داستان هم در باره یه لباسه که باهاش میشه با زمان بازی کرد! متوقفش کرد...آهستش کرد...به عقب برش گردوند! وخب اینا توی یه بازی اکشن میتوونه نقش زیادی تو جذابیت داشته باشه که تایم شیفت زیاد ازش استفاده نکرده...ریتم بازی بعضی وقتا عالی میشه و بعضی وقتا کند و تکراری...ولی در مجموع بازی خوب و سرگرم کننده ای هست....

2.کین و لینچ: خیلی سلیقه ای هست که از این بازی خوشتون بیاد یا نه!!با سلیقه من که خیلی جور بود گرچه سوتی های زیادی داشت!!...مهمترین شاخصه بازی گرافیک فوق العادشه که باعث میشه فکر کنین دارین یه فیلم سینمایی نگاه میکنین!! در باره یه گروه سارق حرفه ای و این حرفا!!خیلی از قسمتهای بازی هم به زدن بانک و درگیری های خیابانی مربوطه!! اگه رزولوشنرو روی وایلد اسکرین تنظیم کنین موقع بازی یاد اون قسمت از فیلم مخمصه میوفتین که دنیرو و دارودستش بیرون بانک با پاچینو و پلیسا درگیر شدن!! تجربه بینظیریه!!

 

 

جعبه بنفش..............................................http://www.djbdesigns.net/i/purple.box_1.jpg

 

باز این پسر کوچولوی توی دلم میخواد حرف بزنه!! باز به سرش زده منو ببره به اونقتا!!...می خواد که باهاش همراه شید...میشید؟...همراهش؟!!

خب باز میخوام با همون کلمه تکراری شروع کنم!!یادته!!...شاید این کلمه هه دیگه داره کلیشه ای میشه ولی من کلمه دیگه ای بلد نیستم به خدا!!با همین سر کنیم خب؟!!

یادته؟!! روزای مدرسه رو میگم!!روزای دبیرستان...روزای سرویس مدرسه...نیم ساعتای رفتنی و برگشتنی...جایی که تو وعلی میشستین...ردیف دهم طرف چپ..........یادته؟توی سرویس چه شلوغ میشد؟همه شیطونی میکردن...آواز دسته جمعیرو یادته؟...وای زمستونارو یادته؟!!چقدر تو سرویس سرد میشد؟میچسپیدین بهم تا گرم شین!!هم آرامش داشت و هم گرما!!...اون شبو یادته؟!!کدوم شب؟...شب که نبود!!اول صبح....زمستون بود...شب قبلش برف زیادی باریده بود...صبح که بیدار شدی بری مدرسه بیرونو که نگاه کردی یک دست سفید بود...ظاهرا برفی نمیبارید دیگه..آسمون هم صاف بود..بدون ابر...لباساتو پوشیدی و کیفتو ورداشتی و رفتی دنبال علی...وقتی رسیدین پائین هوا هنوز تاریک بود....آسمونم پر از ستاره...با اینکه برف باریده بود ولی هوا یجورایی گرم بود...تازه چشمای پف کردتون داشت به بیداری عادت میکرد...راه افتادین!!حس عجیبی داشتی...اینو به علی هم گفتی...گفتی  آدم یجوری میشه وقتی زمین پر برفه و هوا هم تاریک و همه جا خلوت و ساکت و ما داریم میریم مدرسه!!خندید گفت آره هم حس عجیبیه و هم خوب....تو مسیرتون به ایستگاه باید به محوطه خاکی رو طی میکردین که البته خاکی نبود و پر از برف شده بود...برف یکدستو بدون رد پایی که نشون میداد شما دوتا اولین نفراتی هستین که روش راه میرین!!....تا برسین به ایستگاه کلی باهم برف بازی کردین...توی ایستگاه که نشسته بودین کلی تعجب کردین که چرا کسی از بقیه بچه ها نیومدن!!...صندلی آهنی ایستگاه یخ بود و نمیتونستیم زیاد روش بشینین!!...هوا کم کم داشت روشن میشد!!...همونطور که توی فکر این بودی که شاید امروز به خاطر برف تعطیله که کسی نیومده...چشمت افتاد به یه ستاره تو آسمون...یه ستاره پر نور که هنوز تو روشنی کم رمق آسمون محو نشده بود...از علی اسمشو پرسیدی گفت نمیدونه ولی عوضش اومد کنارت وایساد و به آسمون نگاه کرد...همونطور که آسمونو نگاه میکردین دستشو گرفتی...اونقدر فشار دادی تا از زیر دستکشا هم بتونی دستشو حس کنی...وقتی این کارو کردی نگاهت کرد...ولی تو عمدا نگاش نکردی...همونجور خیره موندی به آسمون....گفت: انگار امروز تعطیله ما نفهمیدیم...سرویسم که نیومد!!....ولی خوب شد که نفهمیدیم مگه نه؟!...نگاش کردی و گفتی آره...خیلی قشنگه!!...گفت می خوای قشنگترش کنم؟!...ته دلت غنج رفت ...گفتی چطوری...گفت می خوام یکم شاعرانه بازی درارم....خندت گرفت!...گفت نخند جینگیل تا برات بگم!!....صاف خیره شدین تو چشای هم!!...گفت: قسم به آخرین ستاره روز...که دوستت دارم یه دنیا..................موقع برگشتن ...توی مسیر...تو گرگ ومیش...چند بار دیگه هوس کردین از لبای یخ کرده هم بچشین....چند بار دیگه هم اون شعرو خوند!! هردفعه که میخواستین همو مزمزه کنین.....هنوز یادته؟...آخرین ستاره روزرو؟...

 

 

جعبه صورتی....................................http://www.loopcreations.com/images/boxPinkStretch.jpg

 

واگویه های هری پاتر:

نگاهم کرد

چشمانش

پر غرور

حسرت بار

نگاهش کردم

نمیدانم

چگونه بودند

چشمانم

پرغرور

حسرت بار؟

 

کلاس جادوی سیاه

چهره رنگ پریده اسنیپ

ترس

هزیان

نمیدانم

شاید

جادویم کرده بود

با چشمانش

که بس

زیبا بودند

آن هنگام

چوب جادویم

میلرزید

در دستانم

نمیدانم

شاید هم

خودم میلرزیدم

 

نگاهش را

بر نمیداشت از پندارم

صدایی شد نهادینه

در گوشم

در وجودم

قلبم

می تپید

بیچاره

 

نگاهش کردمو دیدم

که لبخندی ز لبهایش

فرستاد از برایم

سوی قلبم

عاشقانه

مرا مدهوش کرده بود

در آن هنگام

دشمن زرد موی زیبایم

که دیگر نمیشد حس

در درونم

نشانی از تنفرها

برایش

شاید هم

کرده بود مرا

جادو

ملفوی

شاید هم من اورا

کرده بودم

جادو

عاشقانه!!