X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 10 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 03:36 ق.ظ
نویسنده : فانی
عنوان : صبور تنهایم

آدمها چه موجودات احمقی هستند. تا وقتی چیزی را از دست ندهند بزرگی و مرتبتش را درک نمیکنند. ولی وقتی از دستش دادند. با تمام چیزی که بهش میگویند وجود یک انسان. درک میکنند که که تمام آنچه که می پنداشتند اهمیت زیادی ندارد بزرگترین قسمت از وجودشان بوده.که حالا از دستش داده اند و دیگر راهی برای بازگرداندنش نیست.حداقل من یکی که اینطور بودم.


میدانی که چه احساسی دارم؟مثل همان موجود تکه تکه ای هستم که توصیفش کردم. تکه ای از روحم انگار نیست که بخواهم با آن کامل زندگی کنم! تو با خودت بردیش. به دوردستها. به جایی که نمیبینم.به جایی که نمیتوانم باشم. تو....صبور تنهای من....صبور مهربانم........ای کاش میدانستی سنگهای صبور هم روزی از هم میپاشند....درهم می شکنند....کاش میدانستم.... و نمیگذاشتم.....




در انتهای مسیری که باهم بودیم....تو میخندیدی....و چه رها بودی...ندیده بودمت که چنان شاد و رها و بی قید از همه چیز باشی.....انگار دنیایی نبود که عذابت دهد......انگار دیگر زورش بهت نمیرسید.....انقدر به لینو ونتورا و آن مرد مزاحم خندیدی که اشکهایت در آمد.....و من چه حس خوبی داشتم!!.....وبعد رفتی.....گفتی خوابت می آید....گفتی خسته ای....گفتی شب بخیر بابایی...با همان لحن خاص خودت....لبهایت را به هم فشردی و مثل همان وقتهای کودکیم خطابم کردی.....شب به خیر بابایی.



توی خواب رفتی.....و چه راحت.....نگاهم که به صورتت افتاد اصلا حس نکردم که دیگر روحی درونش نیست.....انگار خوابیده بودی.....و چه آسوده......آنقدر که تمام گریه هایم را خوردم......زانو زدم کنار تختت و سرم را گذاشتم روی بالشت.....چشمانم را بستم و بویت کردم.....بویت کردم شاید خاطره ای از آخرین خوابیدن کنارت برایم میرا نباشد.....بوسیدمت...پیشانی سردت را.....موهای سیاه تازه رنگ کرده ات را ناز کردم.....مرتبشان کردم......تا وقتی می آیند و میبرندت....آراسته باشی.....و مادر،شاهزاده اش را همانطور بدرقه کند که برای اولین بار دیدش......



نوشته بودم که ایستادن در طوفان.....بدون علی درد دارد.....عذابیست که روحم را میدرد.....و وای که چقدر لغت انسان ذلیل کوچک برازنده ام بود......نمیدیدمت.....که ایستاده ای....در برابر طوفان عظیمی که نبودنت ویرانم میکرد.....نمیدیدم که که تمام آن خاک و ذرات غبار و سختیها را به جان میخریدی....و من چه بی حیا....کفر میگفتم.......من...تورا ندیدم.....حست نکردم....جز وقتی تنهایم گذاشتی.....اینک چه بگویم که طوفان را حس میکنم....چه کنم بی تو...چه کنم پدر؟.......



به خوابم بیا..........ببینمت......حست کنم....آرام شوم...........صبور تنهایم.....صبور تنهایم.